Wednesday, February 25, 2009
TWOD-038
TWOD-037
Tuesday, February 24, 2009
Nights in Rodanthe

Last night I was watching a movie named "Nights in Rodanthe". The theme of film was a little slow and the characters have the smooth passionate personality. All of them either they lost their faith or they never find it. According to the fact that one faith is related to another and people are the parts of each other destiny. In the Persian culture we have an old maxim about this type of situation, which it said; "Human beings are members of a whole, in creation of one essence and soul. If one member is afflicted with pain, Other members uneasy will remain. If you have no sympathy for human pain, the name of human you cannot retain". I believe finding a true soul-mate or being one is started by sharing and understanding. In these days, it happens accidentally and even most people in the deep down want same thing, but the first right step never takes place easily.
This movie has a good potential to spent few hours for watching it and a little bit will remind us to not being afraid of sharing our true face with others and not being inattentive to the every high value second of life.
Sunday, February 15, 2009
TWOD-036
TWOD-035
یک هفته دیگر
بگذریم، امروز و دیروز روزهای آفتابی خوبی بودند و من دیروز برای اینکه قدمی زده باشم و خریدی هم کرده باشم بیرون رفتم هنوز در گوشه کنار بازار می شود باقی مانده های تخفیفهای سال نو را دید وارد چند تا مغازه ی شوم می دانم که نباید زیاد خرید کنم چون خیلی از لباسهای که موقع کریسمس خریده ام هنوز از پاکت خرید بیرون نیامده اند فقط توی یک فروشگاه یک کمربند توجه من را جلب می کند کمی بالا پایینش می کنم و بعد از آنجای که کمربند به این باریکی تا حالا نداشته ام آن را می خرم تا لااقل در گوشه کمد لباس باشد خدا را چه دیدی شاید یک روز برای تریپ زدن لباس بدرد خورد. کمر را می گیرم و سر از یک کافی شاپ در می اورم اینجا شنبه صبحها تمام کافه ها شلوغ است و مردم معمولا در حال خرید هفتگی هستند و در بین آن یک استراحت کوتاه هم در کافه دارند. برخلاف روزهای عادی همه جا پر از بچه های قد و نیم قد هستند که خانواده برای استفاده بهینه از آفتاب آنها را بیرون اورده اند. کافه را تند تر از حد معمول تمام می کنم و راهی خانه می شوم باید چیزی برای خوردن اماده کنم چون صدای معده ام به راحتی تا یکمتر آنطرفتر شنیده می شود.
چند وقتی است تصمیم جدی گرفته ام که جز مطالب علمی چیز دیگری نخوانم البته این یک حسن بزرگ دارد از آنجای روابط اجتماعی در شمال اروپا بسیار پایین است وقتی من یک کتاب رمان یا حتی یک فیلم داستانی می بینم شخصیتهای داستان آنقدر تاثیر زیادی بر روی من می گذارد که تا مدتها فرصت نیاز دارم برای حل و فصل مشکلات آنها اما حالا که مطالب علمی می خوانم لااقل در گیر شدن برای فهم بهتر آنها به من کمک می کند تا دیدگاه تحقیق خودم را بالا ببرم اول فکر می کردم که باید خسته کننده باشد اما بر خلاف انتظارم اصلا اینطور نبود و بسیار هم جذابتر. دفعه بد که کتاب می خرم می خواهم در مورد تاریخ علم بیشتر بخوانم یادم هست که وقتی در دوره لیسانس درس تاریخ علم داشتیم همه با چه دقتی زندگی نامه و کارهای محققان را گوش می کردیم و در ذهن تمام ما این بود که روزی مثل یکی از انها می شویم و با یک کشف بزرگ برای تمام اعصار ماندگار خواهیم شد.
Thursday, February 12, 2009
TWOD-034
TWOD-033
Extra Medicine
Sunday, February 1, 2009
TWOD-032
TWOD-031
پیچک محبت یا درخت دوستی
Sunday, January 25, 2009
TWOD-030
TWOD-029
Gran Torino

I couldn’t think that I will see a good movie from Clint Eastwood one more time but apparently you never know and people surprise you all the time. I knew from a year ago that Clint had this movie to come up and I thought it would be cliché specially after "Million Dollar Baby" and now I can say I was wrong. The movie “Gran Torino” has dramatic theme with old story of multi-race neighborhood and an American hero from old war. The main character shows a racist behavior at first like a person who has negative personality and blames everybody because of every single attitude of them. And during movie he changed slowly to an international warrior who wants peace in his surrounded district. In this type of movie you can always see the hand of white man of the hour behind the devastated-immigrant societies. But if we could ignore those subtle nationalist advertising then totally the movie has positive direction. One most important message is this movie was “doing right thing in the right time and not reacting emotionally in your serious moments of life”. At the end I recommend watching this movie because in the present situation, we need to remind this old substance that "being human doesn’t have any border".
Thursday, January 22, 2009
TWOD-028
TWOD-027
پل بالای رودخانه
از روی پل پایین آمدم تا کنار رودخانه بهتر بتوانم چند تا اردکی که به آرامی شنا می کردند را ببینم. فضای اطراف رودخانه فضای دلگیری داشت هوا تقریبا مه آلود و نزدیکیهای غروب در اوسط پاییز بود. یقه کاپشنم را کمی بالاتر دادم تا سرمای که باد از روی آب می اورد کمتر اذیتم کند. توی کیفم گشتم تا بلکه چند تا خورده بیسکویت یا چیزی شبیه ان پیدا کنم اما خبری نبود. کمی انطرف تر روی سنگی نشستم و نوک کفشهایم را آرام به لبه آب نزدیک کردم. دو تا از اردکها آرام به سمت من شنا کردند انگار غذا دادن توسط رهگذرهای آن منطقه بد عادتشان کرده بود. با اینکه ار سر کار بر می گشتم توی خانه خیلی کار داشتم و خستگی کار روزانه هم توی تنم بود اما دوست داشتم یکم آنجا بنشینم. دو تا اردک یکم جلوی من این و اونور رفتن و بعد که فهمیدن خبری نیست به وسط رودخانه برگشتن. من این پل را خیلی دوست دارم تنها چیز زیبای هست که توی میسرم به سمت دانشگاه وجود دارد همیشه صبحها تا کنار این پل پیاده میام و بعد بقیه راه را با اتوبوس میرم و بعضی وقتها هم تمام راه را مثل امروز پیاده بر می گردم. اردکها کم کم دور و دورتر شدند و تنها بهانه ماندم من هم از بین رفت. سرما کم کم داشت از لایه های کاپشنم به درون نفوذ می کرد. از جایم بلند شدم تا بروم اما کمی دورتر کنار یک درخت مردی توجه من را به خودش جلب کرد. یکی داشت روی بومی که جلویش بود منظره روبرو را که شامل پل و اردکها بود نقاشی می کرد کمی نزدیکتر رفتم تا بتوانم صورتش را ببینم. یک مرد حدود شصت سال و کمی تپل روی یک چهارپایه تاشوی کوچک نشسته بود. کمی چرخیدم تا مزاحم دیدش نشوم و بتوانم از پشت او به صفحه نقاشی نگاه کنم هرچند که می دانستم کار درستی نیست اما بی حوصلگی خانه رفتن و کنجکاوی بر ادب غلبه کرد. مرد که حالا حضور من را فهمیده بود کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و بدون اینکه برگردد کمی کمرش را صافتر کرد و به کارش ادامه داد. توی صفحه به وضوح می شد پل را مشاهده کرد و در گوشه آن یکی روی سنگ نشسته بود که البته تمام بدن او کاملا نقاشی نشده بود و دو تا اردک در مقابل او توی رودخانه . فهمیدم که حضور من در انجا بر روی سوژه نقاشی او تاثیر گذاشته. مرد که حالا با قسمتهای دیگر نقاشی ور می رفت بیشتر احساس عدم راحتی می کرد مدام این پا آنپا می نمود و من که دیدم بودن در آن وضعیت خوشایند نیست جلو رفتم و گفتم: این پل زیباترین منظره ای است که در این نزدیکیها وجود دارد من هر روز دو بار از روی آن عبور می کنم. او رو به من کرد و گفت: پس معلومه همین نزدیکها زندگی می کنی ولی من تا حالا ندیدمت. گفتم خیلی وقت نیست اینجا امدم و فقط ساعات مشخصی از روز از اینجا عبور می کنم. او جوابی نداد و به کارش ادامه داد و من جسارت بیشتری به خرج دادم و گفتم. اون ادمی که کنار رودخانه نشسته قرار من باشم. مرد پوزخند کوچکی زد و گفت قرار بود اما خوب من فکر می کرد که تو صبور تر این حرفها باشی و مدتی می نشینی ام نه تو صبور بودی نه آن دوتا اردک . گفتم اگر کمک می کند می توانم بروم چند دقیقه دیگر همان جا بنشینم. مرد دوباره پوزخندی زد و گفت: ممنون فکر کنم بد نباشد فقط چند دقیقه کافی است. حالا که می روی اگر ممکن است سعی کن بیشتر به آن طرف رودخانه نگاه کنی. منم که چیزی گفته بودم و حالا توی آن مانده بود با شانه های اویزان به سمت سنگ رفتم و خیره شدم به طرف دیگر رودخانه اما مدام توی ذهنم این بود که نقاشی چه چیزی از آب در می آید. چند دقیقه گذشت و سرما امانم را بریده بود فکر کردم به نظر کافی است. از جایم بلند شدم و به سمت درخت امدم اما این تنها چیزی بود که انتظارش را نداشتم. هیچ خبری از آن مرد نبود گویا او اصلا آنجا نبود است. کمی با خودم فکر کردم که ایا اصلا من او را واقعا دیده بودم یا این هم یکی از ان تخیلات ساده تنها بودن من است . دوست نداشتم در ذهنم بزرگش کنم آرام راهم را به سمت خانه کج کردم و به این فکر می کردم برای شام چه بکنم.
Tuesday, January 20, 2009
Saturday Morning
Written by Mohammad Hosseini
