Sunday, February 15, 2009

یک هفته دیگر

دوره ده روزه بیماریم بلاخره تمام شد یادم نیست آخرین بار کی آنفلانزا گرفته بودم اما این بار بسیار بهم سخت گذشت با اینکه چند تا دوست اطرافم و همخانه ام تلاش زیبادی برایم کردند اما خوب بیماری خیلی قوی بود و حالا ه که خوب شده ام در حد یک کابوس از ذهنیتش باقی مانده. یک چیزی در مورد انسان بیمار مسلم هست حساس شدن است وقتی ما بیمار می شویم کمی حساسیتهای روزمره ما بالا می رود و در بعضی موارد به ما یادآور می شود که کمی بیشتر در مورد روند زندگی روزمره خود دقیق باشیم. آدم در آن لحظات می فهمد که چه چیزهای بیشتر ریشه ای و مهم هستند و چه چیزهای تنها رویای روزمرگی. خیلی خوب یادمه که در تمام شبهای هفته قبل مدام به جمع آدمهای که می شناختم فکر می کردم خودم را در آن کمای بیماری توی خانه مادری می دیدم که دارم با برادرزادها و خواهرزادهها بازی می کنم. براستی که هویت انسانی یکی از مهمترین عناصری است که باید همیشه به آن توجه کرد و هرجا باشیم و مشغول هر کاری باز در انتهای روز و در آن خلوت قبل از خواب این هویت گذشته ماست که به ما آرامش می دهد.
بگذریم، امروز و دیروز روزهای آفتابی خوبی بودند و من دیروز برای اینکه قدمی زده باشم و خریدی هم کرده باشم بیرون رفتم هنوز در گوشه کنار بازار می شود باقی مانده های تخفیفهای سال نو را دید وارد چند تا مغازه ی شوم می دانم که نباید زیاد خرید کنم چون خیلی از لباسهای که موقع کریسمس خریده ام هنوز از پاکت خرید بیرون نیامده اند فقط توی یک فروشگاه یک کمربند توجه من را جلب می کند کمی بالا پایینش می کنم و بعد از آنجای که کمربند به این باریکی تا حالا نداشته ام آن را می خرم تا لااقل در گوشه کمد لباس باشد خدا را چه دیدی شاید یک روز برای تریپ زدن لباس بدرد خورد. کمر را می گیرم و سر از یک کافی شاپ در می اورم اینجا شنبه صبحها تمام کافه ها شلوغ است و مردم معمولا در حال خرید هفتگی هستند و در بین آن یک استراحت کوتاه هم در کافه دارند. برخلاف روزهای عادی همه جا پر از بچه های قد و نیم قد هستند که خانواده برای استفاده بهینه از آفتاب آنها را بیرون اورده اند. کافه را تند تر از حد معمول تمام می کنم و راهی خانه می شوم باید چیزی برای خوردن اماده کنم چون صدای معده ام به راحتی تا یکمتر آنطرفتر شنیده می شود.
چند وقتی است تصمیم جدی گرفته ام که جز مطالب علمی چیز دیگری نخوانم البته این یک حسن بزرگ دارد از آنجای روابط اجتماعی در شمال اروپا بسیار پایین است وقتی من یک کتاب رمان یا حتی یک فیلم داستانی می بینم شخصیتهای داستان آنقدر تاثیر زیادی بر روی من می گذارد که تا مدتها فرصت نیاز دارم برای حل و فصل مشکلات آنها اما حالا که مطالب علمی می خوانم لااقل در گیر شدن برای فهم بهتر آنها به من کمک می کند تا دیدگاه تحقیق خودم را بالا ببرم اول فکر می کردم که باید خسته کننده باشد اما بر خلاف انتظارم اصلا اینطور نبود و بسیار هم جذابتر. دفعه بد که کتاب می خرم می خواهم در مورد تاریخ علم بیشتر بخوانم یادم هست که وقتی در دوره لیسانس درس تاریخ علم داشتیم همه با چه دقتی زندگی نامه و کارهای محققان را گوش می کردیم و در ذهن تمام ما این بود که روزی مثل یکی از انها می شویم و با یک کشف بزرگ برای تمام اعصار ماندگار خواهیم شد.

Thursday, February 12, 2009

TWOD-034

If you have one day in your life that you can do what ever you want then what will you do? (to know your real personality)
اگر یکروز در زندگی تو بود که می توانستی هر قدرتی داشته باشی اولین کاری که با آن قدرت می کردی چه بود؟ در راستای شخصیت شناسی بهتر

TWOD-033

What is a most important question that you like to ask from random people? (to know your social needs better)
مهمترین سوال کلی که همیشه دوست داری از دیگران بپرسی چیست؟ در راستای بهتر دانستن نیازهای اجتماعی خود

Extra Medicine

Finally everything came back to normal, I can’t remember if I ever had such a horrible week as last week or not. I experience influenza again after almost 15 years and it was unbelievable. Either I was weak or this type of flu was strong. You can’t imagine how difficult it was. I almost passed out because of whole pain in my body and there was nobody in your room to help me out in first day. This wasn’t whole story, I didn’t have any medicine in house and closet pharmacy was other side of town, outside was freezing including a rushing tempest, every two hours I woke up from unconsciousness and 5 minutes later you went back there and deep down I could feel different pain in my stomach the results of not eating anything for at least 30 hours. I saw a dream many times and I could understand it at all. I was exactly look like a radio set near the high magnetic field. I could hear strange noise in my ear, I could see strange dream, I had heavy head, cold hand, burning tongue, sweaty chest and freezing legs. I was so messed up until my roommate came back and opened my door and started taking care of me a little bit with some lame food and drugs. But I still had pain and I couldn’t move from bed. Third day other friend of mine called me, and he found out. Few hours later, he showed up with a big plate of soup, bunch of fruits and some miracle medicines. Three hours after using effective tablets and good food, the pain decreases to minimum but I still had weakness in my whole body until I start eating nonstop. Now I’m in my fifth day of sickness and I feel much better, still a little pain left including rainy noise, thanks God, I can walk or at least I can prepare something to eat. Today, late afternoon, actually I risked a little bit of my recovery and went to pharmacy to buy many types of medicine plus multivitamins for recovering process. Hope that it never happen again to me and in case I will always keep some extra medicine in the corner of my drawer for next lest sick day.

Sunday, February 1, 2009

TWOD-032

People get their identity from you as well as you get yours from them.
دیگران تنها در کنار تو هویت می گیرند و تو در کنار دیگران

TWOD-031

we should put a border between the unrealistic thought and the actual knowledge to stop suffering from fevered imagination.
بیائید بین آن چیزی که گمان می کنیم می دانیم یا چیزی که حقیقتا آگاهی داریم مرز بگذاریم و زندگی را با توهم دانستن پیچیده نکنیم

پیچک محبت یا درخت دوستی

پسرک دانه گیاهی عجیبی را که تو مسافرت با خانواده به یک شهر دور پیدا کرده بود با دقت توی گلدان چال کرد هیچ کسی نمی دانست که این دانه مال چه گیاهی است اما خوب او امید داشت بعد از بزرگ شدن گیاه بتواند سر در بیارد. یک هفته ای گذشت و پسرک هر روز با دقت یکم آب به گلدان می داد روی لیوان آبی پلاستیکی که داشت با ماجیک خطی کشیده بود که آب زیادتر یا کمتر از حد معمولی نشود چون شنیده بود در هر دو صورت ممکن هیچ وقت گیاه کامل رشد نکند. بعد از دو هفته او که حالا خیلی صبر کرده بود و کم کم داشت ناامید می شد. ان روز تمام سر شب تا نیمه وقت توی تخت به این فکر می کرد که نکند گیاه هیچ وقت بیرون نیاد و باید فردا خاک گلدان را خالی می کرد تا ببیند که اصلا دانه هیچ رشدی کرده است یا نه. صبح که از خواب بیدار شد قبل از اینکه حتی صورتش را بشوید طبق معمول به سمت گلدان دوید اما امروز به وضوح می شد جوانه گیاه که تازه سر از خاک بیرون کرده بود را ببیند به خوشحالی به سمت آشپزخانه دوید تا خبر بزرگ شدن گیاه را به همه بدهد. گیاه آرام آرام بزرگتر می شد ولی از آنجای که رشدی متوسطی داشت نه می توانست درخچه باشد چون رشدش سریعتر از آن بود و نه گیاه فصلی چون کمتر از یک گیاه فصلی رشد می کرد. خلاصه جوانه بزرگ و بزرگتر شد اما هنوز هیچ کس نمی دانست که منتظر چه جوری گیاهی هستند تا اینکه حالا بیشتر از بیست برگ و یک تنه سی سانتی داشت اما چیزی که مسلم بود مانند یک پیچک رشد می کرد. خلاصه مدتها گذشت و گیاه بالا وبالاتر رفت تا اینکه به سقف اتاق پسرک رسید. آز انجای که فضای اتاق برای گیاه کوچک بود به اتفاق مادر گیاه را به یک گلدان بزرگتر انتقال دادن و کم کم بعد یکی دو سال سر از باقچه خانه در آورد. توی آن محل هیچکس گیاهی مثل آن ندیده بود گیاهی با برگهای ستاره ای شکل رنگی که آرام از هر چیزی بالا می رفت و خودش را به بالاترین شاخه های درخت می رساند و یا تا لب دیوار همسایه می رفت و از آنجا سرک می کشید. زمان رسید و پسرک ما که حالا بزرگ شده بود به اتفاق خانواده به یک شهر بزرگ رفتند و پسر ما یک گلدان کوچک از گیاه را با خودش برد و از اینکه خود گیاه را برای همیشه به حال رها کرده بود ناراحت بود مخصوصا که می دانست آن خانه به زودی توسط صاحب جدیدش تخریب میشود و ممکن اثری از گیاه نماند. نهال کوچکی که پسر با خودش اورده بود زیاد تو آب و هوای شهر جدید دوام نیاورد و با سهل انگاری افراد خانواده کم کم از بین رفت. سالهای سال گذشت و پسر ما که حالا مرد بزرگی شده بود و برای خود چند تا بچه و قدم و نیم قد داشت یک شب قبل از خواب داشت داستان همان گیاه اسرار آمیز را برای بچه ها تعریف می کرد که با اصرار دختر کوچکش به آنها قول داد تا یک روز آنها را به محله قدیمی ببرد تا شاید بتوانند اثری از گیاه خود پیدا کنند. بلاخره زمان رسید و توی یک تابستان گرم همه اعضای خانواده راهی یک سفر شدند سفری که برای همه آنها یاد آور خاطرات گذشته یا روشن کننده تمام قصه های پدر بود. بعد از یک روز سفر زمینی آنها بلاخره به شهر مورد نظر رسیدند و با گرفتن یک هتل و استراحت همه آماده بودند تا آن شهر قدیمی را ببیند روز بعد که با ماشین توی محله های قدیم که حالا شکلش کاملا عوض شده بود دنبال جای خانه پدری می گشتند ناگهان صدای دختر کوچولو بلند شد که می گفت. بابا نگاه گل تو اونجاست. دخترک درست حدس زده بود تو یک کوچه بن بست تمام دیوارهای خانه ها با یک گیاه زیبا با برگهای ستاره ای شکل رنگی پوشیده شده بود و با دیدن اون گیاه تمام خطرات مرد مثل یک طلوع آفتاب جان تازه گرفت. همه پیاده شدند و چند دقیقه ای را به نگاه کردن آن گیاه زیبا مشغول شدند و بعد رهگذری که از آنجا رد می شد پرسید که ایا آنها دنبال جای خواصی می گردند یا نه و وقتی مرد ماجرا را تعریف کرد رهگذر که از قدیم اهل همان محل بود خانواده قدیمی انها را بیاد اورد و بعد از دعوت کردن آنها به خانه بیان کرد وقتی انها اینجا را ترک کردند گیاه بوسیله صاحب خانه جدید قطع شد بعد کم کم از روی ریشه های باقی مانده گیاه راه خودش را به بیرون پیدا کرد و طی این سالها از یک خانه به خانه بعدی رفت و ادامه داد که چطور تمام مردم این کوچه به این گیاه دلبسته شده اند و حالا توی هر باقچه ای یکی از آنها هست و این محل توی تمام این منطقه به اسم این گیاه معروف شده است همه به آن می گویند پیچک محبت یا درخت دوستی و خیلی ها به هیچ وجه حاضر نیستند به خاطر این گیاه از این محل بروند و این گیاه حالا در خاطره تمام مردم از کوچک تا بزرگ برای همیشه باقی خواهد ماند. آنها که حالا چیزهای بیشتری در مورد گیاه می دانستند از مرد خداحافظی کردند و راهی هتل شدند و چند روز بعد خانواده با یک نهال جدید از گیاه به سمت شهر خودشان در حرکت بودند اما اینبار همه می دانستند که باید از آن با دقت نگهداری کنند چون این نهال همیشه دوستی و محبت را بین خانه ها تقسیم می کند و برای همیشه در خاطره ها زند می ماند

Sunday, January 25, 2009

TWOD-030

There are many descriptions for every single fact in the life and that means there is no true explanation of anything.
همیشه برای بیان دلیل هر واقعه ای تعبیرهای متفاوتی وجود دارد و این بخاطر این است که هیچ درک و تعریف درستی از هیچ واقعه ای تا به حال بدست نیامده

TWOD-029

There is always a gap between, The reality, the existence, the expedient and the dream. And filling this gap means wisdom.
همیشه بین آن چیزی که واقعیت دارد و آن چیزی که حضور دارد و آن چیزی که به صلاح است و آن چیزی ما می خواهیم فاصله ای وجود دارد و برداشتن مرز این فاصله ها یعنی آگاهی

Gran Torino


I couldn’t think that I will see a good movie from Clint Eastwood one more time but apparently you never know and people surprise you all the time. I knew from a year ago that Clint had this movie to come up and I thought it would be cliché specially after "Million Dollar Baby" and now I can say I was wrong. The movie “Gran Torino” has dramatic theme with old story of multi-race neighborhood and an American hero from old war. The main character shows a racist behavior at first like a person who has negative personality and blames everybody because of every single attitude of them. And during movie he changed slowly to an international warrior who wants peace in his surrounded district. In this type of movie you can always see the hand of white man of the hour behind the devastated-immigrant societies. But if we could ignore those subtle nationalist advertising then totally the movie has positive direction. One most important message is this movie was “doing right thing in the right time and not reacting emotionally in your serious moments of life”. At the end I recommend watching this movie because in the present situation, we need to remind this old substance that "being human doesn’t have any border".

Thursday, January 22, 2009

TWOD-028

Sometime a little creativity is necessarily for being happy.
گاهی برای همیشه شاد بودن کمی خلاقیت لازم است

TWOD-027

Here the memories are not forming and flatness is end of an era.
اینجا خاطره شکل نمی گیرد و تکرار, پایان بخش همه چیز است

پل بالای رودخانه

از روی پل پایین آمدم تا کنار رودخانه بهتر بتوانم چند تا اردکی که به آرامی شنا می کردند را ببینم. فضای اطراف رودخانه فضای دلگیری داشت هوا تقریبا مه آلود و نزدیکیهای غروب در اوسط پاییز بود. یقه کاپشنم را کمی بالاتر دادم تا سرمای که باد از روی آب می اورد کمتر اذیتم کند. توی کیفم گشتم تا بلکه چند تا خورده بیسکویت یا چیزی شبیه ان پیدا کنم اما خبری نبود. کمی انطرف تر روی سنگی نشستم و نوک کفشهایم را آرام به لبه آب نزدیک کردم. دو تا از اردکها آرام به سمت من شنا کردند انگار غذا دادن توسط رهگذرهای آن منطقه بد عادتشان کرده بود. با اینکه ار سر کار بر می گشتم توی خانه خیلی کار داشتم و خستگی کار روزانه هم توی تنم بود اما دوست داشتم یکم آنجا بنشینم. دو تا اردک یکم جلوی من این و اونور رفتن و بعد که فهمیدن خبری نیست به وسط رودخانه برگشتن. من این پل را خیلی دوست دارم تنها چیز زیبای هست که توی میسرم به سمت دانشگاه وجود دارد همیشه صبحها تا کنار این پل پیاده میام و بعد بقیه راه را با اتوبوس میرم و بعضی وقتها هم تمام راه را مثل امروز پیاده بر می گردم. اردکها کم کم دور و دورتر شدند و تنها بهانه ماندم من هم از بین رفت. سرما کم کم داشت از لایه های کاپشنم به درون نفوذ می کرد. از جایم بلند شدم تا بروم اما کمی دورتر کنار یک درخت مردی توجه من را به خودش جلب کرد. یکی داشت روی بومی که جلویش بود منظره روبرو را که شامل پل و اردکها بود نقاشی می کرد کمی نزدیکتر رفتم تا بتوانم صورتش را ببینم. یک مرد حدود شصت سال و کمی تپل روی یک چهارپایه تاشوی کوچک نشسته بود. کمی چرخیدم تا مزاحم دیدش نشوم و بتوانم از پشت او به صفحه نقاشی نگاه کنم هرچند که می دانستم کار درستی نیست اما بی حوصلگی خانه رفتن و کنجکاوی بر ادب غلبه کرد. مرد که حالا حضور من را فهمیده بود کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و بدون اینکه برگردد کمی کمرش را صافتر کرد و به کارش ادامه داد. توی صفحه به وضوح می شد پل را مشاهده کرد و در گوشه آن یکی روی سنگ نشسته بود که البته تمام بدن او کاملا نقاشی نشده بود و دو تا اردک در مقابل او توی رودخانه . فهمیدم که حضور من در انجا بر روی سوژه نقاشی او تاثیر گذاشته. مرد که حالا با قسمتهای دیگر نقاشی ور می رفت بیشتر احساس عدم راحتی می کرد مدام این پا آنپا می نمود و من که دیدم بودن در آن وضعیت خوشایند نیست جلو رفتم و گفتم: این پل زیباترین منظره ای است که در این نزدیکیها وجود دارد من هر روز دو بار از روی آن عبور می کنم. او رو به من کرد و گفت: پس معلومه همین نزدیکها زندگی می کنی ولی من تا حالا ندیدمت. گفتم خیلی وقت نیست اینجا امدم و فقط ساعات مشخصی از روز از اینجا عبور می کنم. او جوابی نداد و به کارش ادامه داد و من جسارت بیشتری به خرج دادم و گفتم. اون ادمی که کنار رودخانه نشسته قرار من باشم. مرد پوزخند کوچکی زد و گفت قرار بود اما خوب من فکر می کرد که تو صبور تر این حرفها باشی و مدتی می نشینی ام نه تو صبور بودی نه آن دوتا اردک . گفتم اگر کمک می کند می توانم بروم چند دقیقه دیگر همان جا بنشینم. مرد دوباره پوزخندی زد و گفت: ممنون فکر کنم بد نباشد فقط چند دقیقه کافی است. حالا که می روی اگر ممکن است سعی کن بیشتر به آن طرف رودخانه نگاه کنی. منم که چیزی گفته بودم و حالا توی آن مانده بود با شانه های اویزان به سمت سنگ رفتم و خیره شدم به طرف دیگر رودخانه اما مدام توی ذهنم این بود که نقاشی چه چیزی از آب در می آید. چند دقیقه گذشت و سرما امانم را بریده بود فکر کردم به نظر کافی است. از جایم بلند شدم و به سمت درخت امدم اما این تنها چیزی بود که انتظارش را نداشتم. هیچ خبری از آن مرد نبود گویا او اصلا آنجا نبود است. کمی با خودم فکر کردم که ایا اصلا من او را واقعا دیده بودم یا این هم یکی از ان تخیلات ساده تنها بودن من است . دوست نداشتم در ذهنم بزرگش کنم آرام راهم را به سمت خانه کج کردم و به این فکر می کردم برای شام چه بکنم.

Tuesday, January 20, 2009

Saturday Morning

When I waked up, she was already gone but I could feel her place still warm. I ran out to balcony probably that I could see her down stair before she get inside her car. I saw her in the street going to other side. I said loudly “can I see you later?” She looked back and smiled on me and shacked her head with No Sign. I told her: “wait a minute I’m coming down”. She sent a kiss and got in the car. I was running downstairs and as soon as I got in the street she was gone. I shacked hand for her to stay and directly I heard short klaxon from her car as goodbye. I went back to apartment with naked foot in the strip-fabric-pajama and found myself behind the locked-door. I went back downstairs to knock the neighbor’s door for help. After few minutes an old man with unwashed face and graveling hair came behind the door and asked: “what do you want?” I told him: “I just moved in the building and left my key in the apartment and I need the phone to call key-rescue”. He said: “I don’t know you and it’s better that you never knock my door in Saturday morning ever again”. I went to the street to search for a public phone and few blocks further I found one and waited for a crossing by person to ask for a coin. One middle age lady –look like a person who never smiled in her life- was coming and when I asked for a coin. She said: “go get job lazy-ass, probably acting would be good for you! seems you are good at it”. I knew that it is always mistake to ask elder people for helping. I waited there until few school kids were coming to my direction and when I told them that I need a coin. They started questioning me and I ended up explaining that I don’t know why she left without saying anything and finally they gave me a coin. When I putted the coin inside the phone I realized that I don’t have the phone number of any close key-rescue, specially the one it opens in Saturday morning. I dialed the phone-information and a guy gave me few numbers. After that I told the phone guy: “I used my last coin, could you please connect me to one of those key-people.” He refused and hanged out on me. I was in the middle street with few numbers in my head that I was going to forget them anytime soon and there was nobody there as long as eye could see. Few minutes later a biking girl was coming through and I showed her with body-language that I need a coin for calling and she stopped and when she offered me a coin I told her if it possible to get two more because I forgot those numbers and I needed call back the phone information and then call one of those key-rescue. She frowned, look like a disappointment person who feels used by her trust. And she gave me only two coins and derived fast to the same direction. I called back and got the phone numbers again and before forgetting them I contacted one of those companies. A lady behind the phone told me that they were not coming that far and even they wanted to do there was nobody available in this early morning. I became so upset and I started screaming at her, she was already hanging out. I was in the same condition again, damn, without any coin and already forgot the rest of phone numbers. I sat next to phone box and putted my head between my legs to figure out where should I go and who is living close to my place that I know and I can walk there in the pajama with no shoes on. I was in myself that a girl asked me if she can used the phone. I moved my head and said: “go head”. After she finished her call, she told me: “thank you and who are you in this early morning, look like a person who escapes from prison”. I smiled and said: “sorry I’m living few blocks away and I got locked behind the door and just made my day”. Then we talked few minutes and she offered me some coins and a pensile. When she wanted to leave, I asked her: “didn’t you forget something?”. She said: “if you mean my shoes, I really need them”. I laughed and said: “No! Your phone number for sending the thank you sms”. She said: “Sorry! I don’t date the prisoners but you can call me if you need more coins in the future”.
Written by Mohammad Hosseini

Saturday, January 17, 2009

TWOD-026

Most people stop growing up from one specific age and start living in the same age for rest of their life.
معمولا آدمها توی یک مرحله از زندگیشان متوقف می شوند و بقیه عمر را بیشتر با حال و هوای آن دوره سپری می کنند

TWOD-025

The nature mostly acts as mirror in front of us and we see what ever we do.
طبیعت درست مثل یک آینه در مقابل ما قرار دارد و هر چه در آن دیده می شود چیزی جز تصویری از عملکرد ما نیست

Friday, January 16, 2009

زمزمه شبانه

زمان زود می گذرد و زوایای مختلف حقیقت یکی یکی خود را نشان می دهند بیاد بیاوریم دختری با کشمان گریان در کنج خلوت تنهای را و لمس کنیم آن ترس نگاهش را و آن لرزش دستانش را. ما کجا بودیم و به کجا خواهیم رفت شاید ما تنها اسیر خاطرات مادران هستیم و یا بنده گذشته خود اما چیزی که مسلم است انسان تنها دری بسوی توهم هست دری که از آن می توان تمام سیاهی ها را دید اما چه کسی هست که باورشان کند و بتواند در تماس با آنها التیام یادآوری کند.
گاهی لمس کوچکی از یک اشتباه شبی را تا به صبح در گوش تو ناله می کند نمی دانی این چه کسی که در درون توست که فریاد می زند و نمی دانی او از آن درون چه می خواهد. تنها می دانی که بی تاب وقرار است دوست داری آرامش کنی و به او بگوی که تو در کنارش هستی و تمام زندگی در مقابل شماست و بودن چیزی نیست جز یک توهم در رویای کودک گریان در خواب.
چقدر فاصله افتاده است بین آن چه هستیم و بودیم و می خواستند باشیم و در انتهای این راه بی سرانجام تنها ماییم افرادی غرق شده در زندگی و گرفتار در یک تفکر. تفکری که بارها و بارها زخم خورده است و تنها از آن لاشه بی جانی مانده است که با تمام وجود می خواهد شادی را از درونش جریان پیدا کند و پایان یابد این شب ظلمت.
همه مردم اطرافم را دوست دارم کارم را دوستانم را خانه ام را اتوبوس شهر با رنگهای سبز و زرد را دوست دارم آسمان را آب را خاطره را دیدن یک فیلم و گوش کردن به صدای پرندگان را دوست دارم دوست دارم با همگان به انتهای بودن بروم دوست دارم آنها را دعوت کنم به تمامی شیرینی ها شادی ها رنگها لبخندها. جای همه در پیش من خالیس چگونه می شود این همه زیبای را چشم بست و ذره سرد را در ذهن تجسم بخشید چگونه می شود دست گرم آن مرد رهگذر را نفشرد و به لبخند دختر این زمانه پاسخ نداد.
روزی دو همفکر را دیدم که آغوششان را مجانی در سر چهار راهی شلوغ به هراج گذاشته بودند چه ایرادی دارد گاهی بدون قضاوت به دیگران نگاه کردن و بدون چشم داشت آنها را در وقت خود شریک نمودن . همه چیز خیلی سریع می گذرد و من اینجایم در کنار تمام آدمهای شهر آرام حرکت می کنم با نگاهم زیبای را دنبال می کنم و گاهی سردی را به قضاوت بلند پردازی وسیله قرار می دهم.
اینجا روزهای تاریک است اما تاریکیش را دوست دارم اینجا خورشید از انتهای افق با کمترین زاویه ممکن بر من می تابد اما تابشش نوازشگر است . دوست دارم تمام ذهنم را برروی کاغذ بیاورم تا ببینم این تلاطم پیچ در پیچ چه سر چشمه ای دارد اما با هر جمله ای که می نویسم می فهمم گرهی که در ذهن جنجال آور است بر روی کاغذ تنها یک حقیقت ساده زود گذراست که هر روز از در خانه یک نفر عبور می کند و مردم با بی اعتنایی از کنار آن می گذرند نه به آن لبخندی می زنند و نه از آن می ترسند
می گویند دقت بالا کمکرسان روزمرگی است می گویم قدت بالا تنها باعث می شود چالشهای بیشتری را ببینی و در چاله های بیشتری بیفتی می گویند دنیا ازان خردمندان است می گویم خردمندان تنها عنصری برای سوختن و روشنی بخشیدن به دیگران هستند می گویند آفرینش با خداوندگاری همراه است می گویم آفرینش چیزی جز این رنج بی انتها نیست. می گویند درد فراموش شدنی اشت می گویم در زاییده بشری تنها شکل عوض می کند اما همیشه در گوشه نشسته و منتظر فرصتی برای رخنمای است. می گویند چرا من می بینم و تو نمی بینی می گویم توی می خواهی ببینی و همان خواستن دیدن توست .
مرا چیزی نوید می دهد یک صدا یک رمز نمی دانم باید به نوایش پاسخ دهم یا نه اما دوردستها مرا فرا می خواند اما من در انجا کسی را نمی شناسم تا به امیدش رهسپار شوم.
بیایید بیرون بریزیم هر انچه سیاه است هر آنچه جبر است درها را بسوی روشنی و نور باز کنیم اختیار را در آغوش بگیریم و دل به هر تلخی نسپاریم زندگی گذری شیرین و بی انتهاست زندگی چیزی نیست جز اکنون که خود برای خویش رقم می زنی دستها را بالا بگیر و تمام فکر را به بیرون بریز به نور زیبا و کمرنگ شمع در کنج خلوت نگاه کن که چه صمیمانه تمام شب را با تو همراهی می کند و با تمام سوختنش حتی صدای کمی از او بر نمی خیزد به مهتاب بنگر که قرنها آرام در گوشه آسمان با یک تولد سی روزه هر شب را به روز می کند و آینه است تا خورشید را از یاد نبریم در شب تیره . به نسیم فکر کن که بوی فصلها را می اورد و لحظه به لحظه یاد اور حرکت است حرکتی که در آن تغییر و تحول جریان دارد و در انتها زمین را که سخت و محکم در زیر پای توی هرجا که رفته ای همراهیت کرده و از استحکام اوست که اکنون تما مردم شهر در خواب آرامند.

Monday, January 12, 2009

TWOD-024

Sometimes I'm thinking about the future so much and I loose the present moment completely.
گاهی وقتها آنقدر به آینده فکر می کنم که هیچ اکنونی برایم باقی نمی ماند

TWOD-023

Being afraid of the getting sick is making me sick.
ترس از بیمار شدن بیمارم کرده است

Istanbul


Istanbul is big city with many attractions and beautiful views. Shiny stores with a lot of handicrafts are first thing it comes to your eyes. One thing I never get to answer for it in the people’s real life was why they always are collecting the bunch of things in their houses that they never are going to actually use them and they don't have any benefit except for showing off. I can’t say that I’m not attractive to those beautiful decorations, but what is the point to make my apartment full with them and spend a lot of time to keep them clean weekly. Anyway, if you are really into the historical handicrafts and also eat base foods, Istanbul is good place to spend your money and even cheap enough to have nice vacation in the fancy hotel. If happen to go there don’t forget Buyudaka Island with many nice restaurants and perfect sea view of Marmara Denizi.
One thing is impress me most was a lot of traditional teahouses with nice hookah and beautiful tulip-shaped tea glass. Those tea glasses reminded from old fashion life style that we could feel in the grandfather house including smooth smell of organic tea flavor and the acrid test of dark tea.
Now I find my answer that why people are collecting those things. I don’t know if you have same feel or not about seeing something and finding strong connection with it. When I was walking in Grand Bazar and watching those color full lamps and dishes. It was like that I’m walking through the memories from the far past. I could get in touch with every single form and color easily and I was enjoying whole combination between old Bazar structure and traditional handicraft everywhere. Hope I redo it again someday in the summer time to have better touch with the outside attraction as well specially those small islands (Kinaliada, Burgaz Adasi, etc).